تبليغاتX
King Black
تقديم به رضا صادقي عزيز و تمام مشكي پوشان عزيز
برای مشاهده نتایج آزمون سراسری اینجا کلیک کنید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:11  توسط مسیحا | 

آنگاه که غرور کسی را له می‌کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می‌کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می‌کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می‌انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می‌بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می‌بینی و بنده خدا را نادیده می‌گیری ،

می‌خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می‌کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می‌گزاری که دیگران نگزارده‌‌اند؟

                    

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 8:12  توسط مسیحا | 

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده شب مي كشم

چراغهاي رابطه تاريكند

چراغهاي رابطه تاريكند

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به مهماني گنجشكها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني است

 

*** فروغ فرخزاد ***

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 19:37  توسط مسیحا | 

شمع سوزان توام اینگونه خاموشم نکن

می روم از پیش تو اما فراموشم نکن

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 20:10  توسط مسیحا | 

عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در "دوست" مي بيند و مي يابد.

عشق يك فريب بزرگ و قوي است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمي، بي انتها و مطلق

عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.

عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد.

عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين حال پايدار و سرشار اطمينان.

از عشق هر چه بيشتر مي نوشيم، سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر، تشنه تر.

عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن نوتر.

عشق غذا خوردن يك گرسنه است و دوست داشتن "هم زباني در سرزمين بيگانه يافتن" است.

آري، باشي و زندگي كني... كه دوست داشتن از عشق برتر است و من، هرگز، خود را تا سطح بلندترين قله ي عشق هاي بلند، پايين نخواهم آورد.

 

از نوشته هاي زيباي استاد بزرگ (( دكتر علي شريعتي))

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 16:56  توسط مسیحا | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 18:13  توسط مسیحا | 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 16:18  توسط مسیحا | 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 15:49  توسط مسیحا | 
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 11:29  توسط مسیحا | 

از آن كوچه گذشتم بي تو مهتاب شبي باز

به دنبال تو گشتم همه تن چشم شدم خيره

شد از جام وجودم، شوق ديدار تو لبريز

كه بودم  شدم آن عاشق ديوانه

 

گل ياد تو درخشيد در نهانخانه ي جانم

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

هم از آن كوچه گذشتيم يادم آمد كه شبي با

خلوت دلخواسته گشتيم پرگشوديم و در آن

نشستيم ساعتي بر لب آن جوي

ريخته در چشم سياهت تو همه راز جهان

نگاهت من همه محو تماشاي

 

آسمان صاف و شب آرام

رام بخت خندان و زمان

در آب خوشه ماه فرو ريخته

به مهتاب شاخه ها دست برآورده

سنگ شب و صحرا و گل و

شباهنگ همه دل داده به آواز

 

 

شب و شب هاي دگر هم رفت در ظلمت غم، آن

عاشق آزرده  خبر هم نه گرفتي دگر از

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

**

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 10:43  توسط مسیحا | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 14:9  توسط مسیحا | 
پروردگارا

به من آرامش ده

        تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

دلیری ده

                 تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم

بینش ده

        تا تفاوت این دو را بدانم

مرا فهم ده

                تا متوقع نباشم که دنیا و مردم آن

                                             مطابق میل من رفتار رفتار کنند

                         (( جبران خلیل جبران ))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 23:5  توسط مسیحا | 

اشک

قطره‌ دلش‌ دريا مي‌خواست. خيلي‌ وقت‌ بود كه‌ به‌ خدا گفته‌ بود.
هر بار خدا مي‌گفت: از قطره‌ تا دريا راهي‌ست‌ طولاني. راهي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري. هر قطره‌ را لياقت‌ دريا نيست.
قطره‌ عبور كرد و گذشت. قطره‌ پشت‌ سر گذاشت. قطره‌ ايستاد و منجمد شد. قطره‌ روان‌ شد و راه‌ افتاد. قطره‌ از دست‌ داد و به‌ آسمان‌ رفت. و هر بار چيزي‌ از رنج‌ و عشق‌ و صبوري‌ آموخت.
تا روزي‌ كه‌ خدا گفت: امروز روز توست. روز دريا شدن. خدا قطره‌ را به‌ دريا رساند. قطره‌ طعم‌ دريا را چشيد. طعم‌ دريا شدن‌ را. اما...
روزي‌ قطره‌ به‌ خدا گفت: از دريا بزرگتر، آري‌ از دريا بزرگتر هم‌ هست؟

خدا گفت: هست.
قطره‌ گفت: پس‌ من‌ آن‌ را مي‌خواهم. بزرگترين‌ را. بي‌نهايت‌ را.
خدا قطره‌ را برداشت‌ و در قلب‌ آدم‌ گذاشت‌ و گفت: اينجا بي‌نهايت‌ است.
آدم‌ عاشق‌ بود. دنبال‌ كلمه‌اي‌ مي‌گشت‌ تا عشق‌ را توي‌ آن‌ بريزد. اما هيچ‌ كلمه‌اي‌ توان‌ سنگيني‌ عشق‌ را نداشت. آدم‌ همه‌ عشقش‌ را توي‌ يك‌ قطره‌ ريخت. قطره‌ از قلب‌ عاشق‌ عبور كرد. و وقتي‌ كه‌ قطره‌ از چشم‌ عاشق‌ چكيد، خدا گفت: حالا تو بي‌نهايتي، چون كه‌ عكس‌ من‌ در اشك‌ عاشق‌ است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 17:0  توسط مسیحا | 
تو.....من...... !
تو از قبيله‌ي مهرباني
من از تبار اشک
تو از سلاله‌ي پاکان                                     
من از نسل خاک
تو از جنس ابر
من از سرزمين باران
تو از حرارت خورشيد
من آتش شمع
تو انتهاي ناز
من آغاز بوسه
تو خواهش بودن
من راهي هميشه‌ي رفتن
تو تبلور قشنگ عبادت
من جانماز کهنه‌ي عشق
تو جاودانه‌ي پاکي
من در انديشه‌ي تعميد
تو يک سبد گل سرخ
من قطره‌ي شبنم
تو ميلاد زندگي
من پايان مرگ
...
تو از قبيله‌ي شيرين
من از تبار فرهاد   
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 13:29  توسط مسیحا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 13:41  توسط مسیحا | 

ای عشق من ، ای عزیزترینم:

                چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من  شدی .     

 پس:    

        برای من بمان و بدان که هیچ چیز با ارزشتر از عشق نیست و بزرگترین ویژگی عشق بخشایش است.

بنابراین:

           قلبم را که لبریز از عشق است به تو تقدیم می کنم و سوگند می خورم که تا ابد :

 

                                 عاشقانه دوستت بدارم 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 13:38  توسط مسیحا | 

نمی دونم که چرا هر وقت به تو می رسم

نمی توانم از تو بگویم

برای گفتنت واژه کم می آورم

به هر حال بدان

 که بیشتر از این حرف ها و واژه ها برایم معنا می دهی

*** تقدیم به عزیزترینم ... ***

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 13:3  توسط مسیحا | 
   به تو ساده دل ندادم

                          که  بری  ساده  ز  یادم

   من  هلاک  بودن  تو

                         بی تو شمعی رو به بادم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 14:26  توسط مسیحا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 12:41  توسط مسیحا | 
یک نفر آمد قرارم را گرفت           برگ و بار شاخسارم را گرفت

     چهار فصل من بهاری بود حیف              باد پاییزی بهارم را گرفت

           خشک شد آن اشکهایم یخ زدند              بغض سنگینی سه تارم را گرفت   

               اعتباری داشتم در پیش عشق    با نگاهی اعتبارم را گرفت

        عشق یا چیزی شبیه عشق بود           آمد و دار و ندارم را گرفت

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 12:31  توسط مسیحا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
می خواهم بال در آورم
و با تو تا عرش خدا بروم
تا خدا هم عشق ما را نظاره گر باشد
تا ببیند عشقی که در دل ما انداخته
چنان در قلبمان شوری به پا کرده
که با عشق تا عرش او رفته ایم

پیوندهای روزانه
عسل و مارال
تهی
مسافر تنها
کافی نت ارمیا
محسن چاوشی
دوستت دارم
عشق تا بینهایت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
مرداد 1388
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
پیوندها
عشق تا بينهايت
فرار از جهنم عشق
عسل و مارال
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM